ارزویی که تحقق یافت....

امان از دست بچه بازیای من....

سلام به همگی مخصوصا جیگرخودم که داره تند تند رشد میکنه تا زود بیاد تو بخل مامانش   من نمیدونم که چه زمانی میخوام بزرگ شم؟؟!!!!! نه بدون شوخی من کی میخوام رشد کنم؟؟   مامانم میگه من هنوز بچه ام که البته بنده خدا درست میگن.من عاشق شیطنت کردنم   البته مامانی اینارو میگم که بدونی نکنه یاد بگیری شما هم شیطون شی... دیروز سرکار حواسم نبود که بابا من 1فرشته تو شکم دارم بدو از عرض2متر پریدم   زمانی که پرشم تموم شد تازه با درد کمر یادم امد که بله ما هم اوووهوووم...   ایقد به خودم لعنت فرستادم که نگو.کمرم یوخده درد گرفت زود زنگ زدم به بابایی، بابات   میگه ای خدا...
22 مرداد 1393

واما سلام کوچولوی من....

سلام کوچول موچولوی من......   عشق مادرانه از اون عشقاست که دم به دم یاد ادم میاد مگه نه؟ الان دقیقانزدیک17 است که من فهمیدم تو وجودم1غنچه کوچولو در حال شکفته..   مدام جلو اینه هستم و نگام میکنم خودمو و قربون صدقش میرم.باید 1اعتراف کنم   من ادم احساسی نیستم زیاد ولی از وقتی حسش میکنم فوق العاده احساسی   شدم.قفونش بلم الهههههههییییییییی ..عشقم هنوز نمیدونم دخملی یاپسمل که     اصلا فرقی نداره مهم خودتی که هنوز خیلی کوچولویی و من هر روز مشتاقانه   رشد کردنتو حس میکنم و ذوق میزنم که نی نیم 1روز بزرگتر  میشه...  ...
21 مرداد 1393

ممنونم ازت خدا.....

  و اما بهشت زیر پای مادران است....   از اواسط ماه مبارک بود که تغیراتی رو درون خودم حس میکردم تغیراتی که هم خوشایند   بود برام هم یه کوچولو اذیت کننده.افزایش دمای بدن، تنگی نفس، دل دردای وقتو بی وقت   کمردرد، بی میل شدن به قرمه سبزی  البته از جاریم هم بدم اومده بود که خیلی عجیب   نیست ...هر روز از محل کارم میرفتم تو اینترنت و علائم بارداری رو میخوندم بعضی علائم   رو من داشتم ولی به سفارش دکتر زنان تا زمان پریود باید دست رو دلم میزاشتم     جوگیر شده بودم هر شب پیاده روی میرفتم آخه ماه رمضون با دهن روزه، پیاده روی چ...
21 مرداد 1393

دوران بی خبری....

همیشه مادرشدن برام عین 1نیاز بود که دوس داشتم هر وقت که واقعا احساسش کردم بهش فکر کنم و به قول دوستم برم تو خطش ... یه مدت بود که نی نی میدیدم ضعف میکردم و دوس داشتم منم1دونه واسه خودم داشته باشم ... مامانم که به بنده لطف زیاد دارن مدام دم گوشم تکرار میکرد که بنده نازا هستم باورتون میشه حتی پیش مادرشوهرم هم امد و ایشونو هم تحریک میکردن که به من بدبخت گیر بدن شاید بنده سر عقل بیام .... ماه مبارک رمضان شروع شد و من مشتاقانه روزه میگرفتم از طرف دیگه به دکتر زنان مراجعه کردم تا مقدمات بارداری سالم رو برا خودم فراهم کنم... از خدا پنهون نیست از شما هم نباشه...
21 مرداد 1393